﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!--RSS generated by Windows SharePoint Services V3 RSS Generator on 9/5/2010 2:00:40 AM-->
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/_layouts/RssXslt.aspx?List=76c2819d-6ffa-4a52-bd05-eaaf7df20334" version="1.0"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>HedCo Intranet Site: حکایت هفته</title>
    <link>http://iportal.hedcoint.com/Lists/List11/AllItems.aspx</link>
    <description>RSS feed for the حکایت هفته list.</description>
    <lastBuildDate>Sat, 04 Sep 2010 21:30:39 GMT</lastBuildDate>
    <generator>Windows SharePoint Services V3 RSS Generator</generator>
    <ttl>60</ttl>
    <image>
      <title>HedCo Intranet Site: حکایت هفته</title>
      <url>/_layouts/images/homepage.gif</url>
      <link>http://iportal.hedcoint.com/Lists/List11/AllItems.aspx</link>
    </image>
    <item>
      <title>بیسکوئیت</title>
      <link>http://iportal.hedcoint.com/Lists/List11/DispForm.aspx?ID=36</link>
      <description><![CDATA[<div><b>شرح:</b> <div class=ExternalClass787BE94BD51849488644A35CF404192B><div dir=rtl align=right><span style="line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';color:black;font-size:11pt" dir=rtl lang=AR-SA>زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.</span><span style="line-height:115%;font-family:'Tahoma','sans-serif';color:black;font-size:11pt"><br><br><span dir=rtl lang=AR-SA>مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.</span><br><br><span dir=rtl lang=AR-SA>ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.</span><br><br><span dir=rtl lang=AR-SA>در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!</span><br><br><span dir=rtl lang=AR-SA>خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.</span></span></div></div></div>
]]></description>
      <author>Samimi, Marzieh</author>
      <pubDate>Tue, 03 Aug 2010 05:41:16 GMT</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">http://iportal.hedcoint.com/Lists/List11/DispForm.aspx?ID=36</guid>
    </item>
  </channel>
</rss>